تبليغاتX
رایحه ی اردیبهشت

رایحه ی اردیبهشت

یادتونه با چند تا از مادرها پول رو هم گذاشتیم برا روز معلم کادو بگیریم؟خوب من که این اشتباه رو کردم،شما تکرار نکنید به دردسرش نمی ارزه.

مژگان عزیز نوشته:

_همون کاری که تو دنیای واقعی می شه کرد اینجا هم می شه . یادم میاد یه روز اول صب با خواهری قرار داشتم برای نقد کردن چک بریم بانک _ از بس سر قضیه اش خرد وخاکشیر شده بودیم _ موضوع نقد کردن چک شیرین نبود درسته قرار بود پولی دستمون بیاد ولی موضوع جالبی نداشت وکلی براش درگیری داشتیم .طبق معمول با یه میکاپ معمولی رفتم بیرون  یه ده دوازده سالی هم می شه کلا ناخن های من لاک داره در بدترین حالات برق ناخن داره با یه لاک سفید رنگ در قسمت بلندی ناخن _ عین ناخن فرنچ شده _ با مقنعه هم بودم .یادم ه بیرون یه زن چادری بهم گیر داد .کاش گیر می داد، بهم توهین کرد !! به همین راحتی ....اونقدری برام جای تعجب داشت که اولش متوجه نشدم ولی وقتی دیدم پیاده شده وباز از تو پیاده رو منو مورد حمله جملات لایق خودش قرار داده تازه دوزاریم افتاد با منه !! فقط برای یه لاک !!

حالا من می نویسم...

غصه نخور خانمی.مردم این تکه از دنیا نمیشه گفت که نژادپرست هستن ولی یه جورایی حجاب یا بد حجاب پرست هستند.این طائفه آریایی یک قسمت عظیمیش عقلش تو چشماش هست.

من هم مشکل تو رو دارم اما به نحو دیگه ای

من چادر میذارم.اصلا" هم شوهرم آدم متعصبی نیست.تا حالا که نگفته برا حجابت چنین باش یا چنان.آرایش هم در حد معمول.نه کم نه زیاد..آدمهای دور و برم هم همه جوره هستن.اگر بخوام به خانواده شوهرم نگاه کنم باید خیلی راحتتر از این حرفها باشم.من اعتقادات خودم رو دارم.و تا جایی که جا داشته باشه ذره ای از حجابم رو تغییر نخواهم داد..

اما در کنارش نظر همه برام مهمه.اعتقادات هرکس برا خودش خیلی ارزش داره و دیگران هم موظف به احترام گذاشتن به اون اعتقادات هستندهیچ کس رو به خاطر حجاب یا آرایشش سرزنش نمی کنم.این یه جور  چیزا حریم خصوصیه که فقط به خود طرف مربوط میشه.اما تا دلت بخواد طرز فکرش برام مهمه.

 من هم مشکلات مشابه ای دارم.خیلی وقتها هست وارد یه مغازه ای میشم برا خرید،جواب سربالا بهم میدن و اصلا" تحویل هم نمی گیرند!!!!!چرا؟چون چادر دارم.یا اگر مشخصات وسیله یا لباس مورد نظر رو بدم،با تعجب بهم نگاه می کنند و از کنار حرفم به راحتی می گذرند.

بعضی وقتها این آدمهای عقل تو چشم یا همون افراطی و تفریطی اعصاب آدم رو خورد می کنند..

[ دوشنبه یکم خرداد 1391 ] [ 8:35 قبل از ظهر ] [ ]
رایحه بانو زن کدبانویی است.او زن با سلیقه ای است.فقط کم مانده برود شیر گاو و گوسفند بدوشد.او همیشه سعی کرده کارهایش را به نحو احسنت انجام بدهد.او همیشه از مهمانهای خویش به بهترین شکل پذیرایی می کند.و در تمام مدتی که مهمانها در خانه اش هستند دهانش درد می گیرد بس که لبخند می زند و تعارف تکه پاره می کند.او با درایت است.همه ی کارهایش از قبل انجام شده هستند.خداوند او را ببخشد که حتی در موقع نماز خواندن هم دارد برای کارهایش برنامه ریزی می کند که در هم بر هم نشوند.همه روی او حساب باز می کنند که می تواند به تنهایی از عهده ی هر کاری به غیر از کارهای فنی که از آنها متنفر است برآید.برای همین او را به حال خود وا می گذارند و ذره ای کمک را هم از او دریغ می کنند.

و در نهایت قدردانی هم پیدا نمی شود.

در راستای این همه کدبانوگری و درایت این بانو،این هفته،چهارشنبه قرار است برای 50 نفر پرسنل زحمت کش اداره همسرش،صبحانه غذایی به نام عدسی تدارک ببیند.که از اولین باری که این تدارک را دید دیگر از خوردن عدسی لذت نمی برد.او هر دفعه همسرش را تهدید می کند.که بار آخرت باشد و گرنه دفعه ی دیگری در کار نیست.همسرش به او می گوید شما بنشین و نگاه کن.من خود به تنهایی همه کارها را انجام میدهم.رایحه بانو نیز می گوید:چشم.من ایندفعه نه به شما کاری دارم و نه به قابلمه عدسی تان.خود بهتر میدانید که چه بکنید.همسرش به او می گوید:رایحه جان شما مهربانتر از آن هستید که دستی نرسانید.حتما" به کمک من خواهید شتافت.و این چنین کدبانوگری رایحه بانو فوران می کند که همسرش تنها زحمت بردن قابلمه حاضر و آماده را به مقصد بر عهده می گیرد.و راس ساعت 2:30 دقیقه هم بعد از برگشت از اداره شروع به تعریف و تمجید می کند،که دست پختتان مثل همیشه چنین بود و چنان.و البته حال او را می گیرد وقتی شوخی و جدی  به او می گوید کم کم دست پختت مثل مامانم میشود.

او هیچ وقت متوجه نشد چرا انقدر کارهایش را درست انجام میدهد و نابسامانی ندارد تا دیگر کسی به روی ماهش حساب باز نکند؟؟؟

[ یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1391 ] [ 11:34 قبل از ظهر ] [ ]
مسلما" وقتی تولد 20 سالگیم بود حتی دلم نمی خواست به روزی که وارد 29 سالگی میشم فکر کنم.الان ولی،می بینم که من وارد 29 سالگی شدم و دنیا همونطوریه که قبلا" بود.فرقی نکرد.من همونیم که قبلا" بودم.من هم هیچ فرقی نکردم.

انقدر بدم میاد برم جلو آینه،زیر چشمم چروک ریز ببینم.

البته حتما" شکسته تر از روزی هستم که 20 ساله بودم.فقط الان پخته تر شدم.نگاهم نسبت آدمها فرق کرده.و زیاد روشون حساب باز نمی کنم.روزهایی رو به یاد میارم که خیلی اشتباه می کردم.دلم می خواد باقی زندگیم اونطوری نباشم.اشتباهات گذشته م رو تکرار نکنم.

هر چد من زندگی آروم و بی سر و صدایی دارم.یعنی یه چیزی تو زندگیم یاد گرفتم که تو زندگی هیچ کس سرک نکشم.و سفره ی دلم رو هم هرجایی باز نکنم.کلا" خیلی کم پیش میاد با کسی درد و دل کنم.

سعی می کنم اگر صعود حتی ذره ای برام سخت شد،حداقل سقوط نکنم.

بعد از کلی بالا پایین کردن،بالاخره،یه سبد و یه قابلمه بر میداریم،ناهار میریم بیرون.خوب شد تو خونه نموندیم.هوا بی نهایت دلچسب بود.جایی هم که ما رفتیم با اینکه محوطه ی بزرگی نبود اما خیلی شلوغ بود.انقدر خوشم میاد وقتی میریم بیرون،دور و برمون پر از آدمهای رنگارنگ باشه. دیدن تکاپو آدمها،خوشحالیشون،صدای بازی بچه هاشون،به اندازه ی همون هوای خوب،روحیه م وتغییر میده.

[ جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1391 ] [ 5:33 بعد از ظهر ] [ ]
هر روز که میگذرد به مرگ نزدیکتر میشوم،به خدا چطور؟

رایحه ی عزیز،بانوی اردیبهشتی تولدت مبارک!


امروز دو چیز خیلی خوشحالم کرد.یکی این:

خواهرزاده م زنگ زد و تولدم رو تبریک گفت.هفت سالشه.

یکی هم این:

سلام. همسر عزیزم تولدت مبارک. خیلی دوستت دارم.


[ نظر خصوصی ]
[ پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1391 ] [ 11:31 قبل از ظهر ] [ ]
شما جزو کدوم دسته اید؟اونایی که موقع شستن موهاشون دمار از روزگار موهاشون در میارن؟یا اونایی که خیلی ملایم پوست سرشون رو ماساژ میدن؟

یکی از دوستام پاش شکسته وقتی رفتم ملاقاتش بهش گفتم:موهای به این بلندی رو چرا کوتاه نمی کنی تو این وضعیت شستن موهات برات سخت نیست؟اون بنده خدا هم گفت که برا شستن موهاش چند قطره شامپو رو در مقدا کمی آب حل می کنه و میریزه رو سرش.پوست سرش رو هم کمی ماساژ میده و بعد از یکی دو دقیقه موهاش رو آبکشی می کنه.ساقه ی مو هم با آبکشی تمیز میشه.به همین راحتی.الحق و الانصاف موهاش خیلی خوب بود.اعتراف می کنم من جزو دسته ی اول بودم که دمار از روزگار موهام در می آوردم.تازه موهامم دکوپاژ شده و مصیبتی داشتم برا شستنشون.اما با این روش طفلکیها یه نفس راحتی می کشند از دستم.

دیروز رفته بودم دکتر.بهم میگه ازدواج کردی.میگم آره.خوب این که کاملا" مشخص بود.بعد گفت بچه که نداری؟گفتم چرا.دو تا دارم.تا آخر با تعجب بهم نگاه می کرد.دیگه خودتون تصور کنید چشام از ذوق چه برقی داشت.امروز محیا دفترچه بیمه م رو برداشته،عکسم رو می بینه.بهم میگه:ماما...ماما.میگم:بله.ذوق می کنه میگه:نی نی ..نی نی.یعنی من در آستانه 29 سالگی چطور این همه برق رو تو چشمام تحمل کنم!!!

یه بنده خدایی امروز برام زنگ زده.این بنده خدا دوستی داره 38 ساله که شوهرش روز جمعه فوت کرده.من نمیشناسمش.اما چند بار تا حالا دیدمش.آدم خوبیه.خیلی دلم براش سوخت...بگذریم..

حالا این بنده خدا بعد از کلی اظهار تاسف برا دوستش میگه:خانم...خیلی حیف شد شوهرش مرد.خیلی زود بود بیوه بشه.دیشب که پیشش بودم بهش گفتم کاش تو مرده بودی نه شوهرت.بعد از این میخوای چکار کنی؟؟؟؟؟؟دهنم از تعجب باز مونده بود.حالا ادامه میده که بهش گفته:وقتی تصور می کنم چند سال دیگه مجبوری با این سن کمت مجبوری با یه پیرمرد ازدواج کنی و اون رو به جای شوهر جوونت تحمل کنی اشک تو چشام جمع میشه!!!!!!تو عمرم همچین دلسوزی ندیده بودم.

من اینجور مواقع درست یا نادرست فقط سعی می کنم سکوت کنم.هر چند در این مورد نتونستم جلو خنده م رو بگیرم.حتی گاهی اوقات حرفای طرف مقابلم رو تایید هم می کنم.چون سعیم برا از اشتباه در آوردنش کاملا" بیهوده ست.به نظرم این خانم خودش طفلکی تر از دوستش بود.

[ سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391 ] [ 1:4 بعد از ظهر ] [ ]
دیشب مادر شوهر و پدر شوهرم،شام دعوت بودن خونه مون.و من برای اولین بار تصمیم گرفتم برنجم رو از صبح نشورم.میوه رو دقیقه نود بشورم.ظرفهام رو 5 دقیقه قبل از شام آماده کنم.سالاد رو از کله سحر درست نکنم.سس سالاد رو ولی نتونستم طاقت بیارم درست کردم.

امروز صبح هم تا ساعت 10 ظرفها و لیوانها و یه قابلمه کثیف بهم دهن کجی می کردند و لی من اصلا" تحویلشون نگرفتم.و این یعنی به من امیدی هست که مثل دیگران مهمان دعوت کنم و انقدر سخت نگیرم.

طرف صبح هم با اینکه هوا گرم بود،رفتم بیرون و با خودم گفتم،مگه به غیر از بقیه م که هی میگم گرمه،نرم بیرون بهتره!

اونروز که داشتم کرم ضد آفتاب میزدم.متوجه شدم ایندفعه کرمم دیرتر تموم شد.این یعنی اینکه اخیرا" زیاد بیرون نمیرم.خودم از استدلال خودم بابت این موضوع خنده م گرفت.کلا" من آدمی هستم که تتنهایی تو خونه رو خیلی دوست دارم اماااا...از ددر هم نمیتونم بگذرم.اما این چند وقته با این بچه تنبلی می کردم برم بیرون.

دیروز همسری رفت برا شب دوغ بخره،یه تی شرت هم از طرف مریم برام خرید.یعنی این کادویی که خودش برام خرید انقدر بهم چسبید که اون کادویی که با هم رفتیم خریدیم نچسبید.من عاشق اینم که بره برام خرید کنه،ولی یه خورده در این زمینه کاهلی میی کنه.

برای همسرم:سپاس

[ یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391 ] [ 3:38 بعد از ظهر ] [ ]
می خواستم امروز محیا رو ببرم دکتر...برم خیاطی...و دیگر هیچ

دوستم زنگ زده میگه خونه خواهرش مولودی هست.میگه حتما" بیایید.قبلا" هم بهم گفته بود.فراموش کرده بودم.خوب شد یادآوری کرد.من عاشق مولودی هستم.البته مولودیهای اینجا،مثل مولودیهایی که شمال میرفتیم نیست،اما خوب،بد هم نیست.خوش خواهد گذشت.

نتیجه می گیریم خیاطی کنسل میشه


[ شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391 ] [ 7:54 قبل از ظهر ] [ ]


خدایابالاتر از بهشت هم داری؟...

برای زیر پای مادرم می خواهم...

وقتی به گذشته فکر می کنم و یاد فداکاریها و زحمات مادرم می افتم،احساس می کنم برای بچه هام خیلی کم گذاشتم

بعدا" نوشت:مژگان عزیز نمیدونم چرا حس مادرانه ای به من میگه باید روز مادر رو بهت تبریک بگم.این خوشحالی که شما برا دادن خبر خوش  به شوشو گفتی،به همین نحو من هم دوبار تجربه کردم

[ جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391 ] [ 11:22 بعد از ظهر ] [ ]
یعنی الان من دقیقا" اینجوریم.

صبح قرار بود با همسری بریم مجلس ختم.بعد قرار شد نریم مجلس ختم.بعد من با یکی از آشناهام قرار گذاشتم برم خونه شون.وسط راه همسری زنگ زد میریم مجلس ختم.یعنی من با اون لباسا قیافه م دیدنی بود که برم ختم.تا همسری بیاد وسط راه منو سوار کنه من به مقصد رسیده بودم و با اون بنده خدا قرار گذاشتم برگشتن برم خونه شون.برگشتن همسری با ماشین رفت اداره و قرار شد من پیاده برگردم خونه.

برگشتن هلاک شدم تا رسیدم خونه.از خونه ی اون بنده خدا تا خونه ی ما کمی شیب هست خیابون.و من با یه دست کیف و با یه دست کالسکه و نمیدونم چطوری و با کدوم دست پلاستیک حاوی ماست و خیارشور برگشتم خونه.قرار بود ماکارونی درست کنم.برا محیا هم دم پخت.

من امروزبا دنیا قرار داشتم...

[ سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 2:15 بعد از ظهر ] [ ]
گاهی دلم میگیره.اگر اختیار این اخلاق بدم دست خودم بود،حتما" ترک می کردم.اما چه کنم که اختیاری ندارم و این روند همچنان ادامه دارد.شما جزو چه گروه آدمهایی هستید؟اعتراف می کنم من جزو اون دسته ای هستم که

به خاطر دیگران از همه چی خودم میزنم.من به خاطر بچه هام،صبح زود بیدار میشم.تا ظهر دو سه جور غذا میپزم.یکی ناهار خودمونه.یکی صبحانه محیا که حتما" باید غذاش گرم باشه.یکی ناهار محیا که حتما" باید همه جور ویتامینی توش گنجونده بشه.وگر نه تا شب فکرم راحت نیست،که امروز فلان ویتامین به بدنش رسید یا نه.و بسیار کارهای دیگه که از حوصله خارجه نوشتنش.

مادر بودن خوبه.مادر فداکار بودن خوبه.اما نه اینکه تمام برنامه هام رو با خواب بچه ها،خوراکشون،حمام کردنشون و...تنظیم کنم.جالبه همه اینها رو میدونم،اما باز هم نمیتونم خودم رو عوض کنم.الان ساعت ده صبحه.و من دلم میخواد برم بیرون.مردمی رو ببینم که در تکاپو هستند.برا محیا سنجاق سر بخرم.چون همه ش رو گم کرده.جوراب هم لازم دارم.12 خرداد عروسی دختر عموم هست.باید به فکر لباس باشم.دلم سبزی خوردن میخواد،کمی هم لوبیاسبز.و خیلی چیزهای دیگه که الان یادم نمیاد.اما به تمام اینها فقط فکر می کنم.هیچ جوره دلم نمیاد الان بیدارش کنم برم بیرون.میگم خوابش مهمتره.وقتی هم که بیدارشه،دیگه وقت بیرون رفتن نیست.

یا مثلا" همسرم.کلا" من در زمینه برخورد با همسرم هم خیلی انعطاف پذیرم.خیلی دوست دارم کمی هم تاثیرگزار باشم.اما نیستم.کمی هم در مورد مسئله ای که دوست دارم اتفاق بیافته باهاش بحث کنم،و قانعش کنم کاری که میخوام باید انجام بشه،اما حوصله ندارم.دلم میخواد کمی محکمتر باشم و انقدر زود  قانع نشم،یا انقدر زود از موضع خودم کنار نیام.

خیلی پیشترها اما خیلی فرق می کردم.کلا" آدمی بودم که همیشه تند راه میرفتم،چون کلی برنامه داشتم و کارهایی که باید انجام میدادم،و خریدهایی که باید به سرانجام میرسوندم و...

خیلی رک بودم.همیشه نظرم رو خیلی راحت اعلام می کردم.الان خیلی ملاحظه کارم.نمیدونم چرا همه ش حرف دیگران رو تایید می کنم حتی اگر قبول نداشته باشم.واقعا" حوصله ندارم.

اعتراف می کنم که خیلی شادتر بودم.اما الان دور و برم پر از آدمهایی هست که نمیتونم انقدر باهاشون راحت باشم.بعضی وقتها فکر می کنم خیلی همه چی تو زندگیم ردیفه.نظم همه جا هست.ولی به خاطرش من به خودم باختم.برای راضی نگه داشتن اطرافیانم از خود واقعیم خیلی دور شدم.

دلم یه ذره به هم ریختگی،یه ذره هیجان،یه ذره درهم برهم بودن خواست.

[ یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391 ] [ 10:17 قبل از ظهر ] [ ]

درباره وبلاگ

...و این منم رایحه ای از جنس اردیبهشت